قهرمان ميرزا عين السلطنه

626

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

رفتيم . من زودتر رسيدم . در ميان آب افتاده بود و عادت خرس و خوك هست هروقت زخمى برمىدارند خود را به جوى آب يا رودخانه مىزنند كه حرارت درد ساكت شود . جمعيت دورش را گرفته [ بودند ] و نمىگذاشتند راحت باشد . حضرت و الا و سايرين رسيدند . خرس در ميان آب بود . چوب يا سنگ كه مىزدند صداهاى غريب مىكرد . خيلىخيلى تماشا داشت . حضرت و الا يك تير ديگر گلوله به خرس زدند ، باز جان داشت و همان‌طور تغير و تشدد مىكرد . هرطور بود از آب بيرونش آوردند . همان‌طور به سمت آدم حمله مىكرد . خرس نرى بود . اما خيلى جوانتر از خرس شكار عماد السلطنه بود . ناهار نخورده بوديم . در آن وقتى كه روى سنگها نشسته بوديم على اكبر خان قدرى نان و پنير داد خورديم . آن نان سدجوع كرد . قدرى نان و تخم‌مرغ و هلو خورديم . چاى هم همان‌جا خورديم . خرس را نشان گلوله كرده چند تير فرج الله خان و شكارچيها انداختند . تا گلولهء آخر جان داشت . بعد از چاى دو ساعت به غروب مانده بود گفتيم پوست خرس را بكنند و از عقب بياورند . رو به منزل آمديم . درست ما سه ساعت و حضرت و الا سه ساعت و نيم در روى آن سنگها معطل شديم . آخر هم حضرات شكارچيها توى غار رفته بوته آتش كردند . دود با مزاج خرس موافقت نكرده زود بيرون آمد . در اول اختلاف در سوراخ بود و الا همين‌طور دود مىكردند و زودتر بيرون مىآمد . اين صدمهء امروز الحمد لله باز نتيجه بخشيد ، و الا خيلى تلخ مىگذشت . حقيقت اين جوانها امروز هنر كردند . با وجود آنكه حالت سبعيت خرس را مىدانند باز در سوراخ جلوى خرس مىروند . اما اينها از عهدهء دو خرس بيرون مىآيند ، چه رسد به يكى . بيست دقيقه به غروب مانده منزل رسيديم . چون حضرت و الا فرموده بودند تا خرس شكار نشود طهران نخواهم رفت و جناب خيلى عجله داشت شكارى بشود بلكه زودتر خلاص شود طهران برود با عماد السلطنه قرار گذاشتيم من اول بروم و به جناب تفصيل را برعكس بگويم تا تزلزلى در دلش پيدا شود . وقتى رسيدم جناب نماز مىكرد . با خود بناى قرقر را گذاشتم كه حضرت و الا قسم ياد كرده به ارواح شاه مرحوم كه تا شكار خرس نكند شهر نرود و امروز مرديم . نه ناهار خورديم نه چاى . متصل در آفتاب ، آن هم شكار نكرده خسته مانده آمديم . خداوند ما را خلاص كند . اين چه بلا و زحمت است كه گرفتار شده‌ايم . شايد خرس صد روز ديگر هم پيدا نشد . مگر چقدر خرس الموت دارد ؟ قدرى با محمد دعوا كردم قدرى با رضا تا جناب نماز را سلام داده نشست . متعجبانه گفت مگر شكار نشد ؟ گفتم پس اين همه خستگى و قرقر براى چه بود . گفت كجا رفتيد ؟ جواب دادم همان « كرمدان » كه از آوه حضرت و الا و عماد السلطنه رفته بودند و نبود . گفت و الله اگر من مىدانستم صبح آنجا مىرويد هرگز نمىگذاشتم قدم از قدم برداريد . آقا خرس حيوان زيركى است ، چرا آنجا ميان سنگهاى بىمعنى مىرود . من قسم مىخورم ده سال است خرس آنجا عبور نكرده . خرس آنجا چه كار مىكند . من معنى اين لفظ و عبارت را ندانستم . خرس را توى سوراخ كرده‌اند يعنى چه ؟ مگر خرس را دست و پا بسته‌اند كه هركس مىخواهد توى سوراخ كند . اين چه عبارت است كه تازه مىشنوم ، لا إله الا الله ! مگر الموت چقدر خرس دارد ؟ شما هرروز به حرف دو نفر آدم بىمعنى